کتابخانه
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() |
|
![]() ![]() |
| جدیدترین کتابهای شاخه رمان و داستان: |
محبوبترین کتابهای شاخه رمان و داستان: |
|
دانلود رایگان کتاب رمان خاک غریب [جمعه، 13 اسفند، 1389]
دانلود رایگان کتاب داستان شاید هنوز ... [چهارشنبه، 20 بهمن، 1389]
دانلود رایگان کتاب داستان چشم مار [جمعه، 14 آبان، 1389]
دانلود رایگان داستان واقعی مشارکت (Communion) [سه شنبه، 30 شهریور، 1389]
دانلود رایگان کتاب رمان غرور و تعصب [دوشنبه، 15 شهریور، 1389]
دانلود رایگان کتاب رمان تاریخ یک جنایت [شنبه، 13 شهریور، 1389]
دانلودرایگان کتاب رمان بینوایان-ویکتورهوگو [سه شنبه، 4 خرداد، 1389]
دانلود رایگان کتاب دایی جان ناپلئون [پنجشنبه، 29 بهمن، 1388]
دانلود رایگان کتاب رمان عروس فرانسوی [دوشنبه، 30 آذر، 1388]
دانلود کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد که بمیرد [سه شنبه، 26 آبان، 1388]
دانلود رایگان کتاب داستان سفر به حقیقت [شنبه، 23 آبان، 1388]
دانلود کتاب داستان هری پاتر و کیمیاگر برج [چهارشنبه، 20 آبان، 1388]
دانلود کتاب داستان کیم و گنج گمشده [چهارشنبه، 20 آبان، 1388]
دانلود کتاب داستان داش آکل اثر صادق هدایت [پنجشنبه، 16 مهر، 1388]
دانلود کتاب رمان کیمیاگر اثر پائولو کوئیلیو [یکشنبه، 15 شهریور، 1388]
دانلود رایگان کتاب شما چیزی گم نکردین؟ [چهارشنبه، 7 مرداد، 1388]
دانلودرایگان کتاب شازده کوچولو ترجمه شاملو [دوشنبه، 28 اردیبهشت، 1388]
دانلود رايگان كتاب داستان آواز درنا جلد دوم [شنبه، 10 اسفند، 1387]
دانلود رايگان كتاب داستان آواز درنا جلد اول [شنبه، 10 اسفند، 1387]
دانلود رايگان كتاب داستان شانس مردن [پنجشنبه، 1 اسفند، 1387]
دانلود داستانهاي كوتاه انگليسي+ترجمه فارسي [یکشنبه، 27 بهمن، 1387]
دانلود رايگان كتاب معروف سقوط (آلبر کامو) [پنجشنبه، 17 مرداد، 1387]
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد.
خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد.
سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.
یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.
نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚
نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت:
آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚
حتی اگربه قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت:
کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست.
زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می تابد.
روی دامن هستی می تابد.
وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است
و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است...