روزي که ” پدر صمعان “ کشيش بزرگ پاي پياده بسوي دهي ميرفت تا براي مردم موعظه کند وآنان را از دام شيطان نجات دهد مردي زخمي را ديد كه روي زمين دراز كشيده بود و ناله ميكرد و كمك ميخواست
پدر صمعان در دلش گفت :
” اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند”
از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد. اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:
” تركم نكن ! دارم مي ميرم بيا جلو! بيا، ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ، من هم نه دزدم و نه ديوانه “
کشيش با کنجکاوي به مرد نزديك شد، اما او را نشناخت با کمي ترس پرسيد تو کي هستي؟
مرد گفت من شيطان ام !
کشيش پس از دقت بر بدن کج و معوج او فريادي از وحشت کشيد و گفت :
خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بيشتر شود. نفرين بر تو. تو بايد بميري.
شيطان گفت : ” بيا زخمهاي مرا ببند… تو نمیفهمی چه میگویی! اينجا عده اي فرشته به من حمله کردند وميکاييل با شمشير دو لبه اش ضربه اي کاري به من وارد کرده.”
کشيش گفت خدا را شکر که ميکاييل بشر را از شر شيطان نجات داد .
شيطان گفت :
“تو مرا نفرين ميکني؟ در حاليکه هرچه قدرت وثروت است از من داري. بازار حرفه تو بدون من کساد است. اگر من بميرم ، تو هم از گرسنگي مي ميميري چون مردم ديگر گناه نميکنند وبه تو نيازي ندارند. مگر کار تو اين نيست که به مردم هشدار بدهي به دام من نيفتند. اگر من اينجا بميرم تو و کليسا ديگر به چه دردي ميخورند؟ بيا تا تاريک نشده من را نجات بده...”
پدر صمعان شيطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه براي نجات شيطان دعا ميکرد !!!
" خلیل جبران "