تبليغاتX
ننه خاتون

ننه خاتون

داستانهای کوتاه ...

 

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد... 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالد بیماری زن شدت گرفت

و آبله تمام صورتش را پوشاند...مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم

مینالید.موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود ....

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1388ساعت 18:21  توسط  مهدی سعیدی   | 

يك كشيش جوان كه از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در يك كليسا در روستايي به وعظ و ايراد خطابه پردازد، راهي طولاني را از منزلش تا آن كليسا پيمود. او در راه گرفتار طوفان و كولاك شد، اما خوشبختانه او خيلي زود حركت كرده بود و به همين خاطر عليرغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آنجا رسيد. وقتي وارد كليسا شد فقط يك مرد روستايي در آنجا نشسته بود. كشيش قدري منتظر شد تا بلكه افراد ديگري نيز به كليسا بيايند.

اما پس از آنكه كس ديگري نيامد، او به آن پيرمرد روستايي نزديك شد و گفت: فقط شما تشريف آورده ايد، به نظر شما من بايد چكار كنم؟ پيرمرد لبخندي زد و گفت: من فقط يك كشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم كه اگر فقط يك اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراك بدهم. كشيش جواب داد: بله حرف شما درست است! لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع كرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه كرد، ديد يك ساعت و نيم از زماني كه سخنراني را شروع كرده است، مي گذرد. در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: خوب، چطور بود، پيرمرد لحظاتي فكر كرد و گفت: من يك كشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم كه اگر فقط يك اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روي دوش او نمي گذارم.


از كتاب: نزديك به خطر ، نوشته: كنت بلانچارد، و تري واگورن،
ترجمه: منوچهر سلطاني.
+ نوشته شده در  بیستم آبان 1388ساعت 23:28  توسط  مهدی سعیدی   | 


روزي به خدا شکايت کردم که

چرا من پيشرفت نميکنم ديگر اميدي ندارم ميخواهم خودکشي کنم؟!

ناگهان خدا جوابم را داد …و…گفت :

آيا درخت بامبو وسرخس را ديده اي؟؟؟

گفتم:بله ديده ام…

خدا گفت:موقعيکه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم …

خيلي زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را گرفت

اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع اميد نکردم

در دومين سال سرخسهابيشتر رشد كردند اما از بامبو خبري نبود.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.

در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد…

ودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

آري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي ميکرد!!!

آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگیر مبارزه با سختيها و مشكلات بودي

در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي ؟؟؟!!!

زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهي کرد . ناامید نشو !

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:17  توسط  مهدی سعیدی   | 

 

http://akhtarghasemi.blogfa.com/post-50.aspx

روزي که ” پدر صمعان “ کشيش بزرگ پاي پياده بسوي دهي ميرفت تا براي مردم موعظه کند وآنان را از دام  شيطان نجات دهد مردي زخمي را ديد كه روي زمين دراز كشيده بود و  ناله ميكرد و كمك ميخواست

پدر صمعان در دلش گفت :

” اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده  مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند”

از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد. اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:

 ” تركم نكن ! دارم مي ميرم بيا جلو! بيا، ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ،  من هم نه دزدم و نه ديوانه “

کشيش  با کنجکاوي به مرد نزديك شد، اما او را نشناخت با کمي ترس پرسيد تو کي هستي؟

مرد گفت من شيطان ام !

 کشيش  پس از دقت بر بدن کج و معوج او فريادي از وحشت کشيد و گفت :

 خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بيشتر شود. نفرين بر تو. تو بايد بميري.

شيطان گفت : ” بيا  زخمهاي مرا ببند… تو نمیفهمی چه میگویی!  اينجا عده اي فرشته به من حمله کردند وميکاييل با شمشير دو لبه اش ضربه اي کاري به من وارد کرده.”

کشيش گفت خدا را شکر که ميکاييل بشر را از شر شيطان نجات داد .

شيطان گفت :

 “تو مرا نفرين ميکني؟ در حاليکه هرچه قدرت وثروت است از من داري. بازار حرفه تو  بدون من کساد است. اگر من بميرم ، تو هم از گرسنگي مي ميميري چون مردم ديگر گناه نميکنند وبه تو نيازي ندارند. مگر کار تو اين نيست که به مردم هشدار بدهي به دام من نيفتند. اگر من اينجا بميرم تو و کليسا ديگر به چه دردي ميخورند؟ بيا تا تاريک نشده من را نجات بده...”

پدر صمعان شيطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه براي نجات شيطان دعا ميکرد !!!

" خلیل جبران "

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:46  توسط  مهدی سعیدی   | 

 

sunyboy آواتار ها


شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
دخترک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
آقایي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به دخترک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، دختر جان!
دخترک برگشت و به سمت آقا رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن مرد، کفش‌ها را به ‌او داد.دخترک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه دخترم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
 
 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..

" زرتشت "

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط  مهدی سعیدی   |